6:12 عصر | ۱۳۹۸ چهارشنبه ۲۰ آذر
کد خبر: 37620 تاریخ انتشار: ۱۳۹۳ جمعه ۲۲ اسفند - 11:46 صبح ارسال به دوست نسخه چاپی

میراث

اخوان ثالث

پوستینی كهنه دارم من 
یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود 
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیاكانم مرا ، این روزگار آلود
جز پدرم آیا کسی را می شناسم من
كز نیاكانم سخن گفتم ؟
نزد آن قومی كه ذرات شرف در خانه ی خونشان
كرده جا را بهر هر چیز دگر ، حتی برای آدمیت ، تنگ 
خنده دارد از نیاكانی سخن گفتن ، كه من گفتم 
جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز 
نیز او چون من سخن می گفت 
همچنین دنبال كن تا آن پدر جدم
كاندر اخم جنگلی ، خمیازه ی كوهی
روز و شب می گشت ، یا می خفت
این دبیر گیج و گول و كوردل : تاریخ
تا مذهّب دفترش را گاهگه می خواست
با پریشان سرگذشتی از نیاكانم بیالاید 
رعشه می افتادش اندر دست 
در بنان درفشانش كلك شیرین سلك می لرزید 
حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه می بست 
زانكه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست 
هان ، كجایی ، ای عموی مهربان ! بنویس
ماه نو را دوش ما ، با چاكران ، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه كرّت تا سحر زایید 
در كدامین عهد بوده ست اینچنین ، یا آنچنان ، بنویس
لیك هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان ، تاریخ
پوستینی كهنه دارم من كه می گوید
از نیاكانم برایم داستان ، تاریخ 
من یقین دارم كه در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت 
كاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست 
پوستینی كهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستانگوی از نیاكانم ،كه شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند
سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون 
بس پدرم از جان و دل كوشید 
تا مگر كاین پوستین را نو كند بنیاد 
او چنین می گفت و بودش یاد 
« 
داشت كم كم شبكلاه و جبه ی من نو ترك می شد
كشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شكوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم ، دیدم تشنه لب بر ساحل خشك كشفرودم 
پوستین كهنه ی دیرینه ام با من
اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان كز ازل بودم »
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سكنگور و سیه دانه
و آن به آیین حجره زارانی
كانچه بینی در كتاب تحفه ی هندی
هر یكی خوابیده او را در یكی خانه
روز رحلت پوستینش را به ما بخشید 
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان كاروانسالارشان بودم 
كاروانسالار ره نشناس 
اوفتان ، خیزان 
تا بدین غایت كه بینی ، راه پیمودیم 
سالها زین پیشتر من نیز
خواستم كاین پوستیم را نو كنم بنیاد
با هزاران آستین چركین دیگر بركشیدم از جگر فریاد
این مباد ! آن باد
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست
پوستینی كهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیاكانم مرا ، این روزگار آلود 
های ، فرزندم 
بشنو و هش دار
بعد من این سالخورد جاودان مانند
با بر و دوش تو دارد كار
لیك هیچت غم مباد از این
كو ،كدامین جبه ی زربفت رنگین میشناسی تو 
كز مرقّع پوستین كهنه ی من پاكتر باشد ؟
با كدامین خلعتش آیا بدل سازم
كه من نه در سودا ضرر باشد ؟
آی دختر جان 
همچنانش پاك و دور از رقعه ی آلودگان می دار

برچسب هابرچسب ها: اخوان ثالث ,


نظر شما
نام:
پست الکترونیکی:  
نظر شما:  
کد امنیتی: