9:06 عصر | ۱۳۹۸ دوشنبه ۲۵ شهريور
کد خبر: 47108 تاریخ انتشار: ۱۳۹۶ دوشنبه ۱۴ فروردين - 12:13 عصر ارسال به دوست نسخه چاپی

كنار بروید كه حاجی فیروز، وارد می شود!

حمیدرضا نظری
 بوی عید می آید و صدای زوزه باد بهاری و اتاقكی فرسوده و تهی از نان و مادری نحیف و بیمار كه در میان سرفه های جان خراش، به خیابان و مردی نابینا و "سهراب" ده ساله اش می اندیشد؛ پسربچه ای خندان که دلش می خواهد صورت خود را سیاه کند و "حاجی فیروز" کوچک این شب ها و روزهای مردم شهرش شود...
تصویری از پسربچه در لباس حاجی فیروز، نفس را در سینه پدر نابینا تنگ می كند؛ او نمی خواهد كه فرزند كوچكش لباس قرمز حاجی فیروزهای زمانه را بر تن كند و با صورتی سیاه، پایان زمستان سرد و آغاز بهار دلنشین را فریاد بزند... 
**** 
پسربچه، در مقابل آینه ترك خورده اتاق ایستاده و با ابهت به گردن و بازوی لاغر و استخوانی خود می نگرد. او دست راستش را به حالت میکروفون مُشت می کند و دهانش را به آن می چسباند و لبخنی گرم بر لب هایش نقش می بندد:
" توجه! توجه! اینك حاجی فیروز، وارد می شود تا دل شما را شاد کند؛ آهای مردم! كنار بروید كه امشب حاجی فیروز می خواهد شما را بخنداند و گُل لبخند بر لب هایتان بنشاند!... ماشاء الله به خودم؛ چه بلبل زبون شدی آقا سهراب!!" 
... او اسكناس مچاله شده را در جیب شلوار مندرسش می گذارد و از اتاقك بیرون می آید و خود را به كوچه باریك و سپس خیابان و نانوایی محل می رساند... 
اینك خیابان است و شبی از شب های شلوغ نوروز و ترافیک سنگین ماشین ها و هجوم و هیاهوی آدم ها و بازار داغ خرید و فروش اجناس عید و... 
پسربچه به گوشه ای از پیاده رو خیابان خیره می شود و خود را در لباس زیبای حاجی فیروز کوچکی می بیند که کلاهِ دوکی شکل قرمزی برسر گذاشته و در حالی که نی لبک و تنبك و دایره زنگی در دست دارد، از فرط شادی، رو به عابران می خواند كه:" ارباب خودم سامبولی بلیکم، ارباب خودم سرتو بالا کن، ارباب خودم لطفی به ما کن، ارباب خودم به من نیگا کن؛ ارباب خودم بزبز قندی، ارباب خودم چرا نمی‌خندی؟..."
پسربچه می خواهد همچون شب های گذشته، چشم های نابینای پدر را یاور و راهنما باشد تا صدای ویلون كهنه و خوش نوای او، سكه ساز زندگی شان شود؛ او پس از خرید نان، همراه با پدر به یكی از خیابان های درندشت شهر می رود تا از دست مهربان مردم، سكه ای و اسكناسی بستاند و... 
لحظاتی بعد، پیرمردی از کنار او عبور می کند که به سختی و عرق ریزان، در حال حمل دو چمدان بزرگ است. او از صف نانوایی خارج می شود و به سمت پیرمرد حركت می كند:" سلام عمو! بذار كمكت كنم!"
پیرمرد به چشمهای پسربچه نگاه می كند و لبخند می زند:" نه بابا جون! خیلی ممنون؛ برای تو خیلی سنگینه و نمی تونی!"
پسربچه سینه اش را جلو می دهد و سرش را با غرور بالا می گیرد و لبش را كج می كند:" آقارو باش؛ نمی تونم؟! این كه برای من چیزی نیس؛ من خیلی سنگین تر از ایناشم بلند کردم!"
پیرمرد دست روی شانه پسربچه می گذارد و می خندد:" نه بابا؛ مگه تو رستمی؟!"
- نه، سهرابم؛ سهراب شكوهی!"
- آفرین به این آقا سهراب شكوهی که واقعا مهربونه؛ اما وزن این چمدون زیاده و ممكنه كمرت آسیب ببینه پسرم!"
سهراب خم می شود و دسته چمدان را می گیرد و آن را از جا بلند می كند:" چی خیال كردی عمو؛ فقط بگو خونه تون كجاس؟!"
- اونجا؛ چند كوچه بالاتر!... بریم؟!
- بریم؛ یا علی!  
- علی یارت پهلوون!
پیرمرد و پسربچه، هر یك با چمدانی بزرگ در دست، پیاده رو خیابان را در پیش می گیرند و چند لحظه بعد، به آرامی وارد كوچه اول می شوند...
****
... چمدان برای پسربچه، بزرگ و سنگین است، اما او سعی می كند به روی خود نیاورد و پیرمرد متوجه جسم خسته و ضربان تند قلب او نشود...
در كوچه دوم، پیرمرد كمی جلو می افتد و پسربچه به سختی و كندی و با فاصله به دنبال او حركت می كند، در حالی كه به دور از چشم او هر چند لحظه یك بار با پشت دست، عرق صورتش را می گیرد و نفس تازه می کند. پیرمرد برای لحظه ای رو برمی گرداند و به پسربچه نگاه می كند و او با لبخند ساختگی خود، می خواهد ثابت كند كه مشكلی ندارد و به راحتی می تواند از پس حمل چمدان برآید.  
... دركوچه سوم، پاهای خسته پسربچه به سختی بر آسفالت عبور می کند و هر لحظه فاصله اش از گام های پیرمرد، بیشتر و بیشتر می شود. او به خاطر رفع خستگی، گاهی اوقات چمدان را با دست راست و گاه چپ می گیرد و به حركتش ادامه می دهد. پیرمرد كه متوجه موقعیت او شده، چمدان خود را زمین می گذارد و به پسر بچه چشم می دوزد:" خسته شدی باباجون؛ مگه نه؟!"
- خسته؟!... نه؛ من و خستگی؟! 
- می تونی ادامه بدی؟
- بله؛ تا هركجا كه بخوای!
- مطمئنی؟!
- مطمئن؛ خیالت تخت!
- ماشاء الله!... بنازم به معرفتت پسر!
پیرمرد چمدان خود را برمی دارد و به سمت جلو حركت می كند و پسر بچه هم، با صورت عرق كرده و اندام خسته، به آرامی به دنبالش:" خدایا، پس كی میرسیم؟!... دستام درد گرفت!"
... پیرمرد به انتهای کوچه سوم می رسد و می خواهد وارد چهارمین كوچه شود که پاهای كوچك پسربچه، بی رمق و سست می شود و برای یك لحظه كنترل خود را از دست می دهد. پیرمرد با نگرانی به پسربچه چشم می دوزد، اما او از افتادن خود و چمدان جلوگیری می كند و با لبخندی دیگر، نشان می دهد كه اتفاقی نیفتاده و همچنان قدرت حمل چمدان سنگین را دارد... او به آرامی و به شکلی که پیرمرد نشنود، ناله سر می دهد:
" ای بابا!  چقدر خونه اش دوره!... مُردم! "
... کوچه خلوت است و جز آن دو، هیچ کس دیده نمی شود. پیرمرد از خم كوچه سوم عبور می كند و پس از ورود به کوچه چهارم، از دید پسربچه پنهان می شود... پسربچه می ایستد و ضربان قلبش شدت بیشتری می گیرد؛ از فرط خستگی و درد استخوان، اشك در چشمهای او لانه كرده است. او خسته تر ازآن است كه به حركت خود ادامه دهد... مردد است كه چه كند؛ همچنان به دنبال پیرمرد پیش برود یا...
پسربچه در سكوت و با احتیاط به اطراف نگاه می كند و بعد از فاصله گرفتن از چمدان، راه آمده را برمی گردد و با شتاب پا به فرار می گذارد... پاهای پیرمرد از حركت می ایستد و نگاهش را به پشت سرش می دهد؛ خبری از پسربچه نیست. او چمدان را زمین می گذارد و خودش را به ابتدای كوچه می رساند و به روبرویش خیره می شود؛ به غیر از چمدان، هیچ چیز و هیچ كس در كوچه خلوت دیده نمی شود...
 ****
... در خیابان، پسربچه با بغضی در گلو، خود را در لا به لای جمعیت حاضر در صف نانوایی پنهان كرده است. او از خود خجالت می كشد و احساس می كند كه مرتكب گناه و خطای بزرگی شده است؛ دلش می خواهد پس از خرید نان، هر چه زودتر خودش را به آغوش گرم مادر بیمارش برساند و زار زار گریه کند، اما لحظات به كُندی می گذرد؛ انگار زمان، متوقف شده و قصد حركت و عبور ندارد... ناگهان دستی بر شانه پسربچه می نشیند و همه وجود او را به لرزه در می آورد و پیرمردی لبخند می زند:
" سلام پهلوون؛ خدا قوت!"
پسربچه شرم زده سرش را پایین می اندازد و پیرمرد خم می شود و بر دست های كوچك، خسته و كبود او بوسه می زند:" دستت درد نكنه سهراب جون، خیلی كمكم كردی و پاک خسته شدی! کاش می اومدی خونه خستگی در می کردی؛ تو تا خونه مون، فقط ده قدم فاصله داشتی!"
**** 
... عید است و نوروز و خیابانی سرشار از آدم ها و ماشین ها و"سهراب" ده ساله ای كه به دقایقی بعد می اندیشد؛ به زمانی كه باید چشم های نابینای پدر را یاور و راهنما باشد تا صدای ویلون كهنه و خوش نوای او، سكه ساز زندگی شان شود و...
پدر همچنان در عبور از كوچه های تنگ و خیس و خیابان ها و چهارراه های درندشت، دلش نمی خواهد پسرش صورت خود را سیاه کند و در شمایل یک حاجی فیروز کوچک، اندام لاغر و استخوانی خود را برای مردمان شهر به لرزه درآورد؛ او با تمام وجود با آرشه، بر ساز می نوازد و سینه را مالامال از یادها و دردها و خاطرات می سازد تا شاید زندگی ساز امروز و فردای سهرابش شود... 
سهراب در گوشه ای از یک خیابان عریض و در خیالاتی شیرین، خود را در لباس زیبای حاجی فیروز کوچکی می بیند كه کلاهِ دوکی شکل قرمزی بر سر و نی لبک و دایره زنگی و تنبكی در دست دارد؛ او در مقابل نگاه خندان عابران، دست راستش را به حالت میکروفون مُشت می کند و دهانش را به آن می چسباند و لبخنی گرم بر لب هایش نقش می بندد:
" توجه! توجه! اینك حاجی فیروز، وارد می شود تا دل شما را شاد کند؛ آهای مردم! كنار بروید كه امشب حاجی فیروز می خواهد شما را بخنداند و گُل لبخند بر لب هایتان بنشاند!..."
او چنان تحت تاثیر قرار گرفته که ناخودآگاه از پدر و ساز او فاصله می گیرد و بی توجه به موقعیت خود، با شوق زیاد به سمت عقب و خط وسط خیابان حرکت می کند تا پس از دور برداشتن و سرعت گرفتن، با شور و هیجان بیشتری به میان جمعیت برگردد كه ناگهان در یك لحظه دلهره آور، صدای وحشتناك ترمز یك ماشین، نگاه هراسان مردم را به سوی خود فرا می خواند و همزمان با جیغ دلخراش یك زن عابر، به چهره خندان او رنگ خون می پاشد و زمین و زمان را به لرزه در می آورد... 
... دقایقی بعد، جسم بی جان پسربچه ای در آمبولانس كوچك شهری بزرگ جای می گیرد و صدای آژیر، پایان بخش یك حادثه تلخ و ناگوار است... و آنگاه فراموشی همه تلخی ها و آغازی دو باره برای مردمانی كه می خواهند زنده بمانند و همچنان زندگی كنند؛ مردمان مهربانی که به پیشواز عید و نوروز و بهار دل انگیز و خنده های شادی بخش حاجی فیروزهایی می روند كه با خود طراوت و شادابی و امید را به ارمغان می آورند:
" ارباب خودم سامبولی بلیکم، ارباب خودم سرتو بالا کن، ارباب خودم لطفی به ما کن، ارباب خودم..."
**** 
... بوی عید می آید و صدای زوزه باد بهاری و اتاقكی فرسوده و تهی از نان و مادری نحیف و بیمار كه در میان سرفه های جان خراش، به خیابان و مردی نابینا و "سهراب" ده ساله اش می اندیشد؛ پسربچه ای خندان که دلش می خواهد صورت خود را سیاه کند و "حاجی فیروز" کوچک این شب ها و روزهای مردم شهرش شود؛ کسی كه دیگر هیچ چیز حتی صدای شادی بخش ساز پدر را هم نمی شنود؛ پدری كه هرگز نمی خواهد سهراب كوچكش، لباس قرمز حاجی فیروزهای زمانه را بر تن كند و با صورتی سیاه، پایان زمستان سرد و آغاز بهار دلنشین را فریاد بزند... 
 
برچسب هابرچسب ها: ,


نظر شما
نام:
پست الکترونیکی:  
نظر شما:  
کد امنیتی: