7:43 صبح | ۱۳۹۹ شنبه ۵ مهر
پرسش
کد خبر: 65001 تاریخ انتشار: ۱۳۹۹ يکشنبه ۱۹ مرداد - 12:28 صبح ارسال به دوست نسخه چاپی

داستان / پیتر و راز غار عجایب

امیرعلی مازنی بخش اول

بسم الله الرحمن الرحیم

فصل اول

اف جی میکشد

شب بود هیچ کس غیر از آقای اشتاینر1 نمی دانست که پیتر چه وضعیت بدی داشت : شیفته های مرگ خانه اش را نابود کرده بودند اف جی پدر و مادرش را کشته بود و او فقط یک خانه داشت و آن هم خانه ی خاله اش بود که حتی با مادر او هم مشکل داشتند اما آقای  اشتاینر او را پشت در خانه آنها گذاشت چون دیگر وقت نبود. 

           *** 

فردا صبح وقتی هارکیش مونتاق 2 به سرکار می رفت صدای جیغِ زنی را شنید. وقتی او از تعجب خشکش زد کسی از پشت بوته ها بیرون آمد و یک وسیله چوبی را از جیبش بیرون کشید. آن را به سمت هارکیش نشانه گرفت و نعره زد :

- سریع هر چی رو درمورد اون بچه می دونی بگو وگرنه سرنوشت تو هم مثل اون زن میشه. تو که نمی خوای، میخوای؟

هارکیش انقدر ترسیده بود که مجبور شد با این که چیزی را نفهمیده بود،بگوید :

-اون یک پسر ده ساله است که پدر مادرش در خانه ...ن...نیستند برای همین او پیش ما است.

- ای دروغگو می کشمت  سوانکا...

- صبر...ک...کن باور کن من هیچی نمی دونم.

- خفه شو سوانکاتارا

پرتو نور ارغوانی رنگی از چوب خارج شد و به هارکیش برخورد کرد چند ثانیه بعد او به زمین افتاد و زمین را غرق خون کرد. مرد دیگر یک بشکن زد و بعد ناپدید شد.داشت شب می شد لویلانس3نگران شده بود و نمی دانست شوهرش کجاست یا چه اتفاقی براش افتاده فقط می دانست که نیامده است، کارش این شده بود که تا صدای ماشینی می آمد سراغ پنجره برود و نگاهی به بیرون بیاندازد. زنگی به پلیس زد و 

گفت که به آنجا بیاید و موضوع را بررسی کند. پلیس در راه به جنازه ای بر خورد و به پلیس های دیگر گفت :

- این مورد حتما باید بررسی بشه. برانکارد رو بیارین و همینطور دستکش رو.

- بله قربان.

پلیس های دیگر در ماشین رو باز کردن و یک ساک بزرگ رو از داخل آن در آوردند، زیپ آن را باز کردن و برانکارد و دستکش رو برداشتند و به رئیسشان دادند. پلیس دستکش را پوشید و جنازه را درون برانکارد گذاشت. سوار ماشین شد و به سمت آدرسی رفت که بهش داده شده بود. وقتی به خانه رسید لویلانس گفت :

- سلام چای میل دارین؟

- خیر ممنون. یک چیزی هست که باید به اطلاعتون برسونم در ماشین ما یک انسان هست که ما احتمال میدیم شوهر شما باشه بیارمش یا شما خو...

قبل از این که حرف پلیس تموم بشه لویلانس در را باز کرد به سمت ماشین شتافت. از پلیس خواست که در ماشین را باز کند. پلیس این کار را کرد و او هم به دنبال لویلانس از خانه خارج شد. لویلانس در ماشین را باز کرد و بدن بی جان همسرش را دید که غرق خون بود اشک در چشمانش حلقه زد و چند لحظه بعد با چنان صدایی گریه کرد که حتی همسایه ها هم از خواب بیدار شدند. لویلانس وقتی دید کسی حرف نمی زند شروع به صحبت با تنها کسی کرد که توان صحبت نداشت، او گفت :

- پاشو...پاشو خواهش می کنم خواهش...برپا

او آخرین تلاش خود را کرد اما باز هم بی فایده بود. پس از سکوتی طولانی بالاخره پلیس سکوت را شکست :

- لطفا خودتون رو کنترل کنید.

- شما هم لطفا دهنتون رو ببندین.

- درست صحبت...

- تو کی هستی که میخوای به من بگی درست صحبت کنین ها؟

- من الان میتونم شما رو به جرم...

- احمق تو الان باید کسی رو به جرم آدم کشی دستگیر کن...

لویلانس گریه را سر داد و جنازه رو برداشت و سریع قبل از این که کسی از پلیس ها به او برسد به خانه برد و در را به هم کوبید.


                                   ***

فردا صبح وقتی لویلانس با هزار گریه و از این جور ناله ها تصمیم گرفت که برود بیرون و برای بچه اش شیر خشک بخرد متوجه صدای گریه ای شد که از پشت در می آمد، به سمت چپ رفت و در کمال تعجب خواهرزاده اش را دید که نام او "پیتر" بود. او جیغی زد و با خود گفت : بزرگش می کنم اما جوری که در دو سالگیش جوراب پسرم رو در بیاره.

گهواره را به خانه اش برد و به او از ته مانده ی شیر خشک پسرش به او داد.

 

 

  ده سال بعد 

اخونلی 4 به همراه پیتر تازه از مدرسه آمده بود. اخونلی به پیتر گفت :

- امروز باید تخت منو تمیز کنی در ضمن بدو جوراب منو درار و بشور وگرنه میکنمش توی حلقت.

- رو چشم شهردار کله نخودی ها. اوه راستی به مامانت بگم دوستات تورو چی صدا می کنن؟ دی بزرگ.

- اگه جرأت داری بگو.

پیتر پوزخندی زد و گفت :

- شلوارم خیس شد.

- خفه شو.

لویلانس از آشپزخانه آمد و به طور تهدید آمیزی گفت :

- دفعه آخرت باشه پسر منو مسخره می کنی ، همین الان هم که مسخرش کردی تا  دو روز از شام و ناهار خبری نیست. بدو جوراب پسرم رو درار وگرنه تنبیهت میشه یه هفته.

پیتر از ترسش به سمت پای اخونلی رفت و جوراب او را در آورد. بعد به سمت در انبار رفت و داخل شد. چند کتاب درون قفسه بود، پیتر یک کتاب از آنجا برداشت و روی یک چوب که رویش یک ملافه بود دراز کشید و شروع به خواندن کتاب کرد یک صفحه را ورق زد و روی فهرست را خواند :

              


          صفحه 8 ..................................... گیاهان گوشتخوار

          صفحه 21 ................................... علف های هرز

          صفحه 34 ................................... تغذیه گیاهان

او ورق زد تا به صفحه ی هشت رسید، یک کاغذ از قفسه برداشت و یک مداد روی زمین پیدا کرد. او مقداری از نوشته های کتاب را روی کاغذ نوشت برای انشای گیاهان و بعد شروع به فکر کردن کرد : در مورد اینکه آیا خانواده ی مونتاق در مورد مرگ پدر و مادرش به او دروغ می گفتند یا راست.

او چیز هایی از صحنه های عجیبی از یک حادثه یادش می آمد : پرتو نور ارغوانی رنگی را می دید که به زنی برخورد می کرد و آن زن روی زمین می افتاد، مو هایش به شکل زیبایی به رنگ طلایی بود. پیتر به طور عجیبی احساس می کرد که آن زن با او شباهت هایی داشت. خانواده ی مونتاق به او گفته بودند که پدر و مادر او به دلیل مریضی حادی به نام ام اس 6جان خود را از دست داده بودند اما در نظر او آن خانواده داشتند به او دروغ می گفتند چون اصلا آن ها برایشان مهم نبود که پدر مادر پیتر چگونه از بین رفتند ولی می دانستند که پدر و مادر پیتر در چه حادثه ای مردند. ولی او دو سوال دیگر هم در ذهن خود می پرورید : یک سوال اینکه چرا بعضی وقت ها ساعد دست چپ او به گونه ای درد می گرفت؟ و سوال دیگر چرا بعضی وقتها در افکار خودش نبود و احساس هایی غیر از احساس های خودش داشت؟ 

این سوال ها مغز او را پر کرده بودند و او دیگر برای فکر کردن به مسایل دیگر وقت نداشت. او نمی توانست یک جا بنشیند و فکر کند. باید از حقیقت سر در می آورد. به بیرون انبار رفت از خاله اش پرسید : 

- پدر و مادر من چه جوری مردن؟

- مگه صد بار بهت نگفتم؟

- چرا ولی...

- ولی چی؟ هزار بار بهت گفتم دیگه هم این سوال رو از من نپرس یه بار دیگه من بشنوم پرسیدی فقط من می دونم با تو. می کشمت

پیتر احساس دلسردی می کرد از اینکه باز هم به نتیجه ای نرسیده بود. به انبار رفت و دنبال کتاب دیگری گشت که یکهو صدایی از سوی در خانه آمد یکهو در منفجر شد و کسی با نقاب طوسی رنگی وارد خانه شد با صدای تهدید آمیزی گفت :

- اون بچه رو سریع بده به من وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.

- ولی ما...ن...نمی دونیم داری از چی حرف می زنی .

- به اف جی دروغ نگو وگرنه سرنوشت تو مثل کسانی میشه که اون کشته.

در این وسط اخونلی با ترس و لرز از مادرش پرسید :

- ما...مان ای...ای...این مرده چی میگه؟

انگار پیتر نام اف جی را جای دیگری شنیده بود ولی اصلا یادش نمی آمد که او چه کسی بود. صدای بگو مگوی بقیه هنوز به گوش پیتر می رسید.

- بیا بیرون پسر شگفت آور.

یکهو در انبار باز شد و پیتر از آن بیرون جست آرام از راهرو گذشت و بی صدا به سمت آشپزخانه رفت، ظرفی از آنجا برداشت و آن را به سمت اف جی پرت کرد اما قبل از اینکه ظرف به او بخورد با سرعتی سر سام آور چوبی را جلویش گرفت و چیزی را زمزمه کرد و ظرف به چیزی نامریی برخورد کرد و شکست بعد از این اتفاق اف جی چوب را به سمت پیتر نشانه گرفت و نعره زد :

- لورتان اکسپلی 

پرتو نور آبی رنگی از چوبدستی بیرون آمد و قبل از اینکه نور به پیتر برخورد کند میزی را جلوی خودش گرفت و نور به آن برخورد کرد قدرت نور انقدر زیاد بود که میز شکست و تکه هایش به سر پیتر برخورد کردند و سر او را خون آلود کردند اما نور پس از برخورد به میز کمونه کرد و به اف جی خورد چند ثانیه بعد پیکر بی جان او بدون هیچ اثری به زمین افتاده بود و حتی یک خراش هم روی بدن او نبود. اما نیرویی بسیار کم او را آرام آرام به بیرون برد. سکوت وحشتناکی بر فضا حاکم شد. این سکوت دقیقه ها طول کشید چه کسی وارد خانه ی آنها شده بود؟ واقعا صحنه ی عجیبی بود. بعد از این سکوت کسی که سکوت را شکست خاله ی پیتر بود و روی صحبتش با پیتر بود او گفت :

- پسره ی احمق اون کی بود بگو اون کی بود.

- من نم... 

دروغ نگو بگو اون کی بود ها؟

- باور کنین من نمی...

- دروغ گو برو تو انبار 

بعد این حرف پیتر با سرعت به جایی که خاله اش گفته بود رفت . 


    

                              ***


او افکارش فقط درمورد آن کسی بود که چه کسی وارد خانه ی آنها شده بود و دیگر سوالش این بود که چرا از وقتی آن حادثه رخ داده بود دیگر نه ساعد دست چپش درد میکرد نه دیگر افکارش دست خودش سبه ابن موضوع اهمیت میداد نمیدانست چه خبر شده هرقدر فکر میکرد به نتیجه ای منطقی برسد به سمت در رفت تا که شاید یک ردی از این اتفاق پیدا کند و تنها چیزی که دید نقاب مرد بود اما سر نخ خوبی نبود. از خاله اش پرسید :

- چرا نمی گین اون کی بود؟

- من از کجا باید بدونم تو یدونه ...هیچی ولش کن و دیگه نپرس.

- اه

او مشتاق بود هرچه زود این موضوع را بداند اما باز هم ناموفق بود. 

  روز ها زود میگذشتند و او هنوز چیزی نمی دانست اگر می دانست 

کتابخانه به شدت پیگیرش بود. وقتی که ناهارش را خورد به سراغ

رفت تا کتاب دیگری پیدا کند که چشمش به یک کتاب خورد که نامش

سرگذشت اف جی بود برداشتش تا داخلش یک چیز چوبی بود شبیه آن چیزی که دست اف جی بود بود.

همان چیزی را گفت که اف جی گفته بود:

- لورتان اکسپلی 

هیچ اتفاقی نیفتاد و در انبا باز شد و لویلانس داد کشید:

- تو رو خدا ول کن من به تو میگم که چی شده تو ی...ی...یدونه  احمقی . ما تو رو باید هرچه سریع تر به مدرسه ی احمق ها ببریم ممکنه برامون مشکل ساز شی من نامه ای که چند وقت پیش بهم رسید رو بهت میدم تا بخونی و شرت رو کم کنی.

پیتر نامه را باز کرد و شروع به خواندن کرد:



         جناب آقای پیتر اسکارلت بنده مدیر مدرسه ی اسلوکیو

        هستم شما رو برای ثبت نام در مدرسه میپذیرم پس لطفا

        ثبت نام کن



                                        با ارادت اشتاینر مدیر اسلوکیو


 



پیتر نمیدانست این مدرسه چه جایی هست ولی حسش بهش میگفت بهتر از این است که تمام پاییز را پیش خانواده ی مونتاق باشد او پیشنهاد خاله اش را با خوشحالی قبول کرد.




                                   ***


نزدیک کریسمس بود که اخونلی به پیتر گفت:

- بدو برو لباس مهمونیام رو بیار.

- چرا انقدر تنبلی که خودت زورت میاد بری لباس مهمونیات رو بیاری...شایدم بخاطر این نمیری بیاری که بوی گند گرفتتشون یا خیسشون کردی🤣🤣🤣

- مامان شنیدی چی  گف...

حرفش قطع شد چون صدای کوبیده شدن در اومد و کسی وارد شد با کت شلوار سبز و لباس قرمز که روی سینه اش کارتی بود که رویش نوشته شده بود:      مدرسه جادوگری اسلوکیو

لویلانس از آشپزخانه آمد و یک لیوان چای برای مرد شیک پوش آورد و گفت:

- بفرمایید خوش آمدید  بنشینید

- نه ممنون اومدم یه کار سریع انجام بدم و برم.

- میشه کارتون رو به من بگین؟

- بله بله اومدم بگم پسرتون باید مدرسش روعوض کنه.

- اخونلی؟ وای خدا نمیخوام اون به مدرسه ی جادوگر ها بره اجازه نمیدم اونم یه آدم عجیب قریب باشه😭😭

 - نه اونم قدرتهای جادویی داره مثل گردباد جادویی اخونلی بیا اینجا بگو ساتوم اسکوم

اخونلی با لرز گفت: 

- س...ساتوم...ا...ا...اسکوم

هیچ اتفاقی نیفتاد و مرد گفت:

- احتمالا اشتباه گرف...

- نه یک پسر دیگه هم اینجاست تو انباری.

مرد به سمت در انبار رفت و در را باز کرد دید که پیتر روی تخته چوب دراز کشیده است مرد به پیتر گفت:

- اسم تو چی هست؟ 

- من پیتر اسکارلت هستم.

ـ د...د...دروغ نگو...و...و اسکارلتی که نمرد؟؟؟😯😯

ـ چرا باید دروغ بگم؟ 

- واقعا نمیدونی؟

- نه.

- تو راه مدرسه جادوگری بهت میگم.

- مدرسه ی جادوگری دیگه چیه.

- نه بابا اینم نمیدونی؟

مرد این را گفت و چوبدستی خودش را برداشت و بیرون انبار قدم برداشت و چوبدستی را به لویلانس و پسرش نشانه گرفت. لویلانس ترسید و پسرش را که داشت از ترس بدنش سفید میشد را به پشت خودش حدایت کرد. مرد با عصبانیت کتش را در آورد و داد زد:

ـ اون حتی نمیدونه مدرسه ی جادوگری چیه 😠

ـ ما یک عمر سعی کردیم...ک...که اون نفهمه و یک آدم ع...عجی...ب

نباشه.

- عجیب خودتی.

مرد این را گفت و چوبدستی را به سمت لویلانس نشانه گرفت و نعره زد:

- لومکونت س ا هیسر

لویلانس موهایش را از دست داد و به جایش چمن در آمد و مرد از خنده ریسه رفت.

پیتر از در انبار بیرون آمد تا ببیند چه خبر است تا لویلانس را دید او هم از خنده ریسه رفت و پرسید:

- چی شده؟

مرد در جواب او گفت:

- جادوش کردم.

لویلانس پرید وسط حرف آنها:

- به من نخندین احمق ها.

- نشنیدم چی گفتی؟  لوکمونت س ا هیسر

لباس لویلانس پاره شد و چمن های زیادی در آمد و همه به جزء اخونلی که شلوارش خیس شده بود خندیدند. و مرد گفت:

- من دیگه باید...

ترکیدن سقف باعث شد حرف او بپرد و دوباره شخص نقابدار که نام او اف جی بود وارد شد ونعره زد:

- لورتان اکسپلی 

پرتو نور آبی به مرد برخورد و مرد افتاد و مرد. اف جی از حمله دست برنداشت و چوبدستی را به سمت دیوار نشانه گرفت و نعره زد:

- کوناونتوم

پرتو نور قرمز رنگی از چوبدستی خارج شد و به دیوار برخورد کرد وعین آجر خرد شد و ریخت حتی یک قطعه سیمان هم به جا نگذاشت پیتر از دود و دم فرار کرد و وارد خیابان شد. 














فصل دوم

مرگ و زندگی


اف جی به لویلانس گفت:

- مرگ یا زندگی؟ لویلانس مونتاق درسته؟

- چیکار کنم

- هیچی چون...

قبل اینکه حرفش رو تموم کنه لویلانس اخونلی رو گرفت و فرار کرد اف جی به دنبال آنها رفت شیفته های مرگ را به دنبال آنها فرستاد و خودش با یک بشکن ناپدید شد.

                         

پیتر در حال دویدن بود که یکهو وارد زمین شد و تعداد زیادی پسر بچه دید و تعجب کرد یک معلم بهش گفت:

ـ سلام خوش اومدی اسمت چیه؟

ـ سلام اسم من پیتر اسکارلت هستم فقط میشه بگید اینجا کجاست؟

- اسکارلتی که نمرد کسی که زنده موند در مقابل طلسم مرگ اون تویی؟ راستی من رامتلتو هستم معلم درس جادوی عجیب در مدرسه ی جادوگری اسلوکیو 

 ادامه دارد ...

 



نظر شما
نام:
پست الکترونیکی:  
نظر شما:  
کد امنیتی: