داستان/ آهای! من این‌جا هستم...
آریا یعقوب زاده

گفتگو نیوز: پاهای سفید دختر حاج‌کاظم پیداست؛ از زیر پرده‌ی ضخیم سُرمه‌ای رنگ. همان که "بی‌بی‌جان" به‌جای در اتاق آبجی نرگس آویزان کرده. اگر همان‌طور که دراز کشیده‌ام سرم را بخوابانم روی کتاب، می‌توانم تا بالای قوزک‌ها را ببینم. سرم را روی کتاب می‌کشم پایین و نگاه می‌کنم به پاهای خودم. خیلی بزرگ‌ترند! 

بعد‌ از ‌ظهر که آبجی نرگس، هم‌کلاسی‌اش را آورد خانه، کلی بی‌بی‌جان را شاکی کرد:
ـ دِ آخه گیس‌بُریده، کجای ما به این جماعت می‌خوره که دست این از ما بهترونو گرفتی آوردی بالاسر زندگیمون؟ خوش‌داری مردم برامون دل بسوزونن؟
بی‌بی‌جان زیادی جوشی است. با آن دوتا پُشتی که "آقاجان" دو سه هفته پیش، قبل از سال ِ مامان از مغازه‌ی حاج کاظم خریده، هال ِخانه کلی فرق کرده. من که دیگر از مهمان شرمم نمی‌شود! آبجی نرگس هم همین‌طور. اصلاً به همین خاطر است که امروز دختر حاج‌کاظم را با خودش آورده. 
انگشت کوچک انگار خودش را پشت بقیه‌ی انگشت‌ها قایم کرده است. نمی‌دانم دختر حاج‌کاظم هیچ‌وقت جوراب پاش نمی‌کند یا امروز یادش رفته؟ همراه آبجی نرگس از مدرسه آمده‌اند. یعنی ناظم‌شان به جوراب نپوشیدن‌شان گیر نمی‌دهد؟ دورتادور پاهاش به صورتی می‌زند. حتماً آن کتانی‌‌های سفید و تمیز، تنگ است و پا‌یش را می‌زند. این‌ها كه دیگر مجبور نیستند كفش بزرگ‌تر بخرند تا به درد سال بعدشان هم بخورد. آبجی نرگس می‌گوید دخترها باید کفش تنگ بپوشند تا پاهای‌شان کوچک بماند. به‌همین خاطر هم هست که همیشه زیر کفی کفش‌هاش را پُر از دستمال می‌کند تا تنگ شوند.
بی‌بی‌جان توی آشپزخانه است. بوی پیازداغ می‌آید. قول داده امشب ماکارونی درست كند. اگر بیرون بیاید و ببیند وسط هال، درست جلوی اتاق آبجی نرگس، دراز کشیده‌ام و مثلاً درس می‌خوانم شاکی می‌شود. بلند می‌شوم و توی آینه‌ی روی طاقچه خودم را برانداز می‌کنم. چند بار دست می‌کشم روی سبیل تُنُک و پُرزی ام  تا کمی شق و رق‌تر بایستد. بابا مثل همیشه از توی قاب زُل زده است به صورتم. یک‌جوری نگاه می‌کند که آدم نمی‌‌فهمد خوشحال است یا ناراحت. یعنی می‌شود یک‌روز سبیل من هم بشود مثل سبیل بابا؟ طوری صورتم را می‌گیرم جلوی قاب عکس که سبیل بابا درست بیفتد پشت لب عکسم که تو شیشه‌ی قاب افتاده است. عجب چیزی می‌شوم پسر! "جواد خالقی" می‌گوید دخترها از پسرهای پُر مو خوششان می‌آید. توی تمام کلاس سومی‌ها، بعد از "رضا خاک زاد" من از همه پُر‌مو ‌ترم. بادی به سینه می‌اندازم و یکی از ابروها را می‌دهم بالا! شانه‌ی شکسته‌ی بی‌بی را از روی طاق‌چه برمی‌دارم. موهای بلند و حنا بسته‌ی بی‌بی، لای دندانه‌های شانه پیچیده‌اند. چند بار شانه را توی موهای وزوزی‌ام می‌کشم اما زیاد فرقی نمی‌کند. تُف می‌زنم به دستم و چند تار مو را می‌آورم پایین و می‌چسبانم وسط پیشانی. سر جوش چرکی بزرگی که از کنار دماغم زده بیرون سفید شده است. به‌قول بی‌بی‌جان دیگر رسیده و باید دَرَش کنم. اما حالا نه. جوش را که در می‌کنی، تا فردا جاش قرمز می‌ماند و بیشتر توی ذوق می‌زند. آرام دکمه‌ی بالایی پیراهنم را باز می‌کنم.
دختر حاج کاظم را یکی دو باری از دور دیده‌ام، اما صورتش خوب یادم نیست. امروز هم وقتی که یک‌دفعه با آبجی نرگس آمدند تو آن‌قدر هول کردم که سرم را انداختم پایین و آن‌ها هم زود چپیدند داخل اتاق. چادر سرش بود. نه این‌که به‌خاطر مدرسه چادر سرش کرده باشد، نه! آبجی نرگس می‌گوید همیشه چادر دارد. خیلی کار است که آدم هم پول‌دار باشد و هم دین و ایمانش را نگه دارد! آبجی نرگس می‌گوید خوشگل نیست اما نمک دارد. اما همان یکی دو باری که دیده بودمش به‌نظرم خوشگل هم بود.
بی‌بی‌جان نشسته توی آشپزخانه و همان‌طور که زیر لب برای خودش می‌خواند ماکارونی‌ را خُرد می‌کند. سرم را می‌خوابانم روی کتاب. چه‌قدر از این پایین خانه‌مان بزرگ دیده می‌شود. خوب می‌شد اگر همین قدری بودم. تلوزیون سیاه و سفید کنار اتاق شده اندازه‌ی پرده‌ی سینما! از لای در آشپزخانه پای بی‌بی را، با آن پاشنه‌ی کبره بسته‌اش، می‌بینم که همراه آواز تکان می‌خورد. نگاهم را می‌سُرانم زیر پرده. دختر حاج‌کاظم نشسته است روی کُپه‌ی رختخواب‌های جمع شده‌ی آبجی نرگس و پاهای آویزانش را تکان می‌دهد. چه‌قدر پاهایش کوچکند. اگر هم‌سن آبجی نرگس باشد، یک سال از من بزرگ‌تر است. به ناخن‌هاش لاک هم نزده. لابد به این‌خاطر که نماز می‌خواند. کف پاهایش هم صورتی است. مثل وقت‌هایی که آدم تازه از حمام آمده باشد بیرون و کلی هم سنگ‌پا کشیده باشد. یعنی پاهایش بو هم می‌دهد؟ این ها آن‌قدر زود به‌زود کفش عوض می‌کنند که عُمراً کفش‌شان بو بگیرد. اصلاً مگر پاهای به این کوچکی عرق هم می‌کند که بخواهد بو بگیرد؟ جواد خالقی می‌گوید جوراب دخترها برای این همیشه تمیز است که پای‌شان زیاد عرق نمی‌کند. فکر کنم راست بگوید. پای آبجی نرگس هم که بعضی وقت‌ها بو می‌دهد، به‌خاطر کفش‌هاست که دو سال یک‌بار عوض‌ می‌کند.
صدای ترق و توروق مفصل‌های بی‌بی‌جان را که می‌شنوم، از‌جا می‌پرم و تکیه می‌دهم به پشتی و کتابم را توی دست می‌گیرم. به حیاط می‌رود. لابد می‌خواهد وضو بگیرد:
ــ پاشو پسرجون، پاشو این کفش‌ها‌رو از جلوی درگاهی جمع کن جفت کن یه گوشه، پیر شی مادر...من که کمر دولا شدن ندارم...
  می‌روم بیرون. بی‌بی نشسته است لب پاشویه و با حوصله وضو می‌گیرد. می‌نشینم روی سکوی کفش‌کن و کفش‌ها را جفت می‌کنم. کتانی‌های دختر حاج کاظم هم هست. کفی و نوار دور کفش آبی آسمانی است. باید خارجی باشد. از آن‌هایی که به‌قول جواد خالقی، وقتی پات می‌کنی انگار دلت می‌خواهد باهاشان تا ته دنیا بدوی. همان‌طور که زیر‌چشمی‌ بی‌بی را می‌پایم، یک لنگه‌اش را برمی‌دارم. چه‌قدر سبک است! کاش اندازه‌ام بود و می‌توانستم پام کنم. اما به‌قول بی‌بی، کفش‌های من باید اندازه‌ی قبر بچه باشد تا پاهایم را توی خودش جا بدهد! دماغم را جلو می‌برم و توی کفش را بو می‌کشم. بوی نویی می‌دهد. یک کمی هم بوی پا. یعنی بوی پای خودش است؟ شاید داداشی، کسی، بی‌اجازه‌اش کفش را پا کرده باشد! دستم را که می‌کنم توی کفش، به چیز نرمی می‌خورد. درش می‌آورم. یک لنگه جوراب سفید و صورتی کوچک. پس جورابش را این‌جا درآورده و کرده توی کفشش. لابد این‌هم از رسوم این هاست. شاید هم می‌دانسته آبجی نرگس برادر جوان دارد و این‌جوری می‌خواسته پاهای لختش را نشانم بدهد! نه! اصلاً بهش نمی‌خورد این جوری باشد. بی‌بی یک‌دفعه از جایش بلند می‌شود. هول می‌کنم  و جوراب را می‌چپانم توی جیبم و می‌پرم توی اتاق.
تکیه می‌دهم به پشتی و دوباره کتاب را می‌گیرم توی دستم. بی‌بی، بی آن‌که نگاهم کند، از کنارم رد می‌شود و از روی طاق‌چه جانماز را برمی‌دارد و می‌رود اتاق عقبی. از پادرد می‌لنگد. چند تار از موهای حنا بسته‌اش از زیر دستار بیرون آمده و به پیشانی خیسش چسبیده است.
دست می‌کشم روی جیب شلوارم که قلنبه شده. قلبم تند تند می‌زند و کف دستم عرق کرده است. نمی‌دانم چرا می‌ترسم جوراب را از جیبم در‌آورم. اگر بی‌بی دیده باشد چه؟ نه! اگر دیده بود به رویم می‌آورد. دست می‌کنم توی جیب و جوراب را می‌گیرم توی مشتم. صدای خنده‌ی ریز دخترها از اتاق می‌آید. نکند از پشت پنجره دیده باشند و حالا دارند به قیافه‌ام می‌خندند؟ اگر دیده بودند که دختر حاج کاظم شاکی بود و نمی‌خندید! مشتم را از جیب می‌آورم بیرون. خیره می‌شوم به مشتم و آرام بازش می‌کنم. جوراب مچاله شده کف دستم. صافش می‌کنم. سفید است با دو تا خط صورتی کنار ساق. ساقش هم زیادی کوتاه است. مثل جوراب بچه‌ها می‌ماند. جای انگشت‌ها و پاشنه‌اش کمی تیره شده. جوراب را نزدیک صورتم می‌آورم و بو می‌کشم. این هم کمی بوی پا می‌هد. اما بدم نمی‌آید. پاهایش را تصور می‌کنم. دستم را می‌کنم توی جوراب و انگار که پا باشد می‌گذارم روی فرش. جوراب تا مچ بیشتر نیامده بالا. اگر دختر حاج‌کاظم بپوشدش و پایش را بیندازد روی پا حتماً ساق پایش لخت می‌ماند.
اگر جوراب را پیش خودم نگه دارم چه؟ او که لابد ده جفت دیگر شبیه این دارد و به‌جاییش بر نمی‌خورد. شاید اصلاً متوجه گم شدنش هم نشود، یا اگر متوجه شد فکر کند جایی افتاده و زود بی‌خیال‌اش شود. آن‌وقت جوراب می‌شود مال من و می‌توانم هر وقت خواستم نگاهش کنم و پاهایش را آن تو تصور کنم. فکر نمی‌کنم گناهی هم داشته باشد. فقط باید حواسم را جمع کنم که جای خوبی قایم‌اش کنم. تصور این‌که آقاجان ببیندش پُشتم را می‌لرزاند. اگر ببیندش چه؟ چه می‌توانم بگویم به آقاجان؟ نمی‌گوید یک لنگه جوراب دخترانه که اصلاً هم شبیه جوراب‌هایی که آبجی نرگس می‌پوشد نیست دست تو چه کار می‌کند؟ باید بگذارمش سر جاش. دوباره جوراب را نگاه می‌کنم. سعی می‌کنم همه چیزش را، حتی بویش را توی کله‌ام حفظ کنم.
بوی ماکارونی دم کشیده اتاق را پُر کرده است. آبجی نرگس و دختر حاج‌کاظم پرده را می‌زنند کنار و از اتاق می‌آیند بیرون. از جایم بلند می‌شوم. همین که می‌خواهم سرم را بلند کنم تا چشم تو چشم شویم، بی‌بی از آشپزخانه می‌زند بیرون و با صدای بلند دعوتش می‌کند برای شام بماند. او هم سرش را برمی‌گرداند طرف بی‌بی و به‌کُل حواسش پرت بی‌بی‌جان می‌شود. عمراً که صورتم را دیده باشد! ما اگر شانس داشتیم که... بعد هم بدون این‌که برگردد و نگاهم کند، با بی‌بی و آبجی نرگس از در اتاق بیرون می‌روند. از فاصله‌ی بین بی‌بی و آبجی نرگس می‌بینمش که لبه‌ی سکو نشسته تا کفشش را پا کند. پشتش به من است و صورتش را نمی‌بینم. دست می‌کند توی لنگه‌‌کفش اما انگار جوراب را پیدا نمی‌کند. فکر کنم من خنگ وقتی خواسته‌ام جوراب را بگذارم سر جایش اشتباهی گذاشتمش توی آن یکی لنگه. دست می‌کند توی لنگه‌ی دیگر و جفت جوراب‌ها را در‌می‌آورد و می‌پوشد. بی آن‌که مرا ببیند خداحافظی می‌کند و می‌رود. خیره می‌شوم به آینه. جوش چرکی کنار دماغم بد‌جوری می‌رود رو اعصابم. 
                                                                                                پایان
 
منتشر شده در تاریخ ۱۳۹۱ پنج شنبه ۹ آذر
کدخبر:2538منبع:تاریخ انتشار:۱۳۹۱ نهم آذرلینک خبر: http://www.goftogoonews.com/Pages/News-2538.aspx