12:17 صبح | ۱۴۰۰ دوشنبه ۳۰ فروردين
پرسش
کد خبر: 65006 تاریخ انتشار: ۱۳۹۹ شنبه ۱۸ مرداد - 1:47 صبح ارسال به دوست نسخه چاپی

غول و من

امیرعلی مازنی

 مامان و بابا و من داشتیم میرفتیم خونه ی جدیدمون من خیلی دلشوره داشتم نمی دونستم که چی در انتظارمونه فکر میکردم  خونه ی جدید پر از چیز های عجیب بود.

وقتی رسیدیم دیدم یه چیز سبز اونجا هست کنجکاوی میگفت برم احتیاط میگفت نرم ولی کنجکاوی برنده شد من وقتی رفتم نزدیکش من کشیده شدم به سمت پایین و دیدم اونجا پر از غول های بد جنسه اونا تا منو دیدن به سمتم حمله ور شدند من فرار کردم و به سمت خونه ای رفتم که در انجا بود و خوشبختانه انجا امن و امان بود و فکری به ذهنم رسید شب بدون اینکه کسی منو ببینه لای بوته ها قایم شدم و رفتم به سمته خونه ی یکی از غول ها یه الماسی دیدم که آبی و درخشان بود آن را برداشتم و با آن به شکم غول ها زدم ؛ یکی یکی تبدیل شدن به آدمها و من فرار کردم


 


ادامه دارد...

 


 

اگر میخواید از راز ما سر در بیارید قسمت های بعدی رو بخونید         این داستان ادامه دارد...

 

 

 

 

برچسب هابرچسب ها: ,


نظر شما
نام:
پست الکترونیکی:  
نظر شما:  
کد امنیتی: